آنچه در 15 ماهگی امیر مهدی گذشت
سلام به گل پسرم و به همه دوستای وبلاگیم
4 روز دیگه امیر مهدی جونم میشی 16 ماه تموم
تو این ماه اتفاقای زیادی نیافتاد جز دو مورد که یکیش متاسفانه خبر خیلی بد بود اینکه تو ایلام سیل اومد و کلی خسارت برای شهرمون داشت

خیلی وقت بود که بارون حسابی تو ایلام نمیومد و تقریبا چند سالی بود که با خشکسالی مواجه بودیم اینجور که گفته می شد روز سه شنبه 6 اآبان مردم نماز باران خونده بودن و از روز چهارنشبه 7 ابان ابرا اومدن سمت ایلام و تا پنج شنبه 8 آبان اینقدر باریدن و باریدن که اینجوری شد و حسابی همه قافلگیر شدند البته ما خونه خودمون بودیم صبح پنج شنبه با صدای تلفن بیدار شدیم قتی جواب دادیم مامان بابایی بود که می پرسید بارون اذیتتون نکرده؟ ما هم با تعجب گفتیم نه چطور مگه
گفتش آخه سیل اومده نیست ما بام ایلامیم بارون ما رو نمیگیره خخخخ
هنوز گوشی رو قطع نکرده بودیم مامان من زنگ و پرسید بارون اذیتتون نکرده خدا رو شکر ما که اصلا اذیت نشدیم ولی مردم شهرمون کلی خسارت دیدن
و خدا رو شکر بعد از چند روز همه چی برگشت سر جای اول
و حالا بریم سر وقت کارای پسرم
گل پسری قبلا فقط تا دو میشمردی ولی حالا وقتی میخوای چیزی رو بندازی زمین تا 3 رو میشمری و وقتی هم چیزی رو پرتاب نمی کنی تا چهار میشمری و البته این شمارش اعداد رو کسی بهت یاد نداده شاید بین حرفای بچه ها یاد گرفتی و باید بهت آفرین بگم 
پسرم شماصلوات رو هم خودت یادگرفتی البته قطعا از ما یادگرفتی ولی ما بقصد یاد دادن به تو صلوات نفرستادیم و شما از زبون ما شنیدی و حالا اینجوری صلوات میفرستی و میگی اله ممه صل ممه آل ممه
صبح که بیدار میشی خیلی لوس میشی و سرتو کج میکنی و بهمون میگی سلی (همون سلام) و تا جواب سلامت رو نگیری ول کن نیستی
موقع خرایکاری هم همینطور تا بهت میگیم این کارو نکن سرتو خیلی لوس کج میکنی و میگی سلی یا میگی طی (دالی) کافی ما روی خوش نشون بدیم و همه جا رو ویران میکنی
وقتی بهت یگم چشمات کو با انگشت چشماتو نشونم میدی
وقتی چیزی ازمون میخوای میگی مه مه یعنی بده به من یه جواریی کردی میگی آخه به کردی میشه به مه
وقتی هم دوست داری بغلت کنم دستاتو سمت من میکشی و چشماتو میبندی و لباتو جمع میکنی و کلی لوس میشی
وقتی واست کتاب داستان میخونیم کتاب رو ازمون میگیری و شروع میکنی به خوندن ما که نمی فهمیم چی میگی 
ساعتها با هام حرف میزنی و من اصلا نمیدونم چی میگی با کله و با دست کلی توضیح میدی و من 

جواب همه سوالاتمون که ازت میپرسیم نه هستش بهت میگم مامان رو دوست داری میگی نه میگم بابا رو چی میگی نه میگم دادا رو چی میگی نه کلا همه چی نه
همش ازمون میخوای بوست کنیم راه برا میری میای لپاتو میدی یعنی بوسم کن 
کلمه مامان رو خیلی خو میگی و گاهی دادا و گاهی مامان صدام میزنی و دیگه به اسم کوچیک صدام نمیزنی فقط گاهی بابایی رو به اسم کوچیک صدا میزنی گاهی هم میگی بابا
صدرا و عسل رو هم قشنگ تلفظ میکنی و صداشون میزنی
گاهی وقتا آخرین کلمه ای که از زبونمون درمیاد رو تکرار میکنی و در کل تقلید زیاد میکنی مخصوصا از من بیشتر سعی میکنی کارهای منو تکرار کنی
راستی حسابی ما رو ات میکنی به قول خودت(آروم میزنی ما رو و میگی ات) بعدش دوباره ناز میکنی میگی ناسی ناسی (قربون اون دستای کچولوت بشم من)
هر چیز داغی رو ببینی یا هر شعله رو حتی از پشت شیشه بخاری شروع میکنی به فوت کردن غذایی که میخوام بهت بدم رو هم فوت میکنی
به داغه میگی داده وقتی چیز داغی رو دست میزنی زود دستتو عقب میکشی و میگی داده
به خداحافظ هم میگی فظ فقط آخرشو میگی
دستت رو هم تکون میدی و میگی فظ 
در کل پسر خیلی خوبی هستی و من خیلی ازت راضی ام و تو خونه اصلا اذیت نمیکنی جز موقعی که میریم جایی که کلی اذیتمون میکنی آخرین بار رفتیم خونه خاله بابایی که نذری داشتن و ما رو دعوت کرده بودن اونجا خیلی منو عصبانی کردی آخه همش میخواستی بیرون باشی و بیرون هم که حسابی سرد بود و موقع برگشت به خونه اینقدر سرفه زدی تا بالا آوردی
دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد یادم اومد میام مینویسم
بریم سروقت عکسا
گردو رو با پیج گوشتی باز میکنی


لابد اینم یه نوعشه
صبح که از خواب بیدار شدی و حوضله کسی رو نداری این اخلاقت به خودم رفته 

خیلی خشمگین بهمون نگاه میکنی

شال و کلاهی که خاله طیبه بافته

الهی قربون پسر خوش تیپم بشم همه چی بهت میاد

عاشق جارو خاک اندازی



همیشه جاهای بدی رو برای نشستن انتخاب میکنی

چقدرم اخمو طلبکارم هست

یه کار بدی که میکنی اینه که تا کسی دراز میکشه یا میشینی رو شکمش یا صورتش
الان رو شکم من نشستی

اینجام رو صورت بابایی نشستی

اینجام قهر کردی و گریه میکنی فکر کنم فندک رو میخواستی که ما بهت ندادیم آخه عاشق فندکی و البته همه فندکا رو خراب میکنی

آشپزخونه مامان بزرگت رو هم بهم میریزی


همینطور آشپرخونه منو


و البته بقیه وسایل رو هم اساب بازی میدونی


برای ماشینت هم چشم زخم بستی (البته خودت نه خودم بستمش
)

خیلی دوست داری خودت غذا بخوری و من بهت اجازه میدم آخرای غذا خودت غذاتو بخوری (برا اینکه خیلی نریزی) تقریبا وقتی غذا کلا تموم شده خخخخخخخخخخ (اینجووری سرتو شیره میمالم
چون اگه یه خورده غذا جلو دستت باشه در یک ثانیه همه جا رو کثیف کاری میکنی



گاهی موقع غذا خوردن میشینی و خیلی خوب غذا میخوری و حسابی واست کیف میکنم ولی گاهی باید با یک قاشق دنبالت بدوم بلکم چیزی بخوری
و اما یه خرابکاری که میکنی اینه که مدام در فرتوستر رو بار میکنی و یه بار با سیغ فر توستر زدی به دست بابایی و اینجورش کردی

یه خبر بد دیگه اینکه بخاظر دندون دردم روز شنبه رفتم درمونگاه اونجا حسابی شلوغ بود و ایکاش نمیرفتم چون کارم که انجام نگرفت هیچی باعث شد هم من هم شما حسابی سرما بخوریم و من مجبور بشم یه رو استعلاجی بگیرم و شمام کلی اذیت شدی و حسابی برات گریه کردم چون خودمو مقصر میدونم در سرما خوردگیت آخه اگه اونجا نمیرفتیم ویروس بهمون منتقل نمیشد و الان بدجوری سرفه میزنی دکتر هم رفتیم گفت حداقل یک هفته ویروس میمونه و تا یک هفته خوب نمیشین امیدوارم زود زود خوب بشی چون اصلا طاقت سرفه هاتو ندارم
خیلی دوست داریم بوس 
این قسمت به بعد ویرایش شده
شیطونیای آخرین روزهای 15 ماهگی :
پسرم برات نوشته بودم که روزای اخر 15 ماهگیت سرما خوردی وای که چه سرما خوردگی وحشتناکی بود من که خیلی زجر کشیدم و هنوز هم بصورت کامل خوب نشدم ولی هر بار که سرما میخورم بعدش که خوب میشم برای سلامت کلی از خدا ممنون میشم
صدای خز خز سینت قلبمو خیلی بدرد میاورد و خدا رو شکر حالا خوبی وقتی مریض بودی که حال شیطونی نداشتی ولی خدا رو شکر وقتی خوب شدی دوباره شیطون شدی
سبزی ای مامان بزرگتو رو حسابی براش پاک کردی
خخخخخ 


دست شما درد نکنه این همه زحمت کشیدی . بین موهات پر سبزی بود

چادر نماز منو سر میکنی و نماز میخونی



یه عروسک خرسی که قبلا مال من بوده و حالا مال شماست داری که بهش میگی خطی وقتی نازش میکنی میگی تاسی تاسی بیچاره رو گذاشتی تو فر توستر


بابایی روز مهندس به ادکلن برا من گرفت که شما خیلی دوسش داری دو سه روزی هست که حتی وقتی میخوابی هم باید دستت باشه و من ازت قایمش میکنم که یادت بره

هر جا هم میری همرات میبری اینجا تو ماشین هم دستته(اینجام که سرما خوردی بودی و حال نداشتی کاملا مشخصه)

تو این عکس هم همینطور سرما خوردگی حسابی بی حالت کرده بود
امیدوارم دیگه هیچ وقت مریض نشی چون من طاقتش رو ندارم
یاد گرفتی که خودت دماغتو بگیری حتی گاهی دستمال دست میگیری و میخوای دماغ منو بگیری .gif)
یکمی حسود شدی هر وقت منو بابایی رو پیش هم ببینی سریع میای پیشمون و سعی میکنی از همدیگه جدا مون کنی دیشب بابایی باهات شوخی میکرد و میگفت مامانی مال منه
تو هم دست بابایی رو از رو شونه من کنار میزدی و میگفتی ما ممه (مال منه)
ادای دایی مصطفی رو در میاری که وقتی میگه ماچه بم (یعنی یه بوس بده) ولی تو میگی داده بم 
فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد یادم اومد بقیشم مینویسم
بوس





آنچه در 15 ماهگی امیر مهدی گذشت 







